کمی نزدیکتر از آنچه که هستی جاییست که نمی توانی بروی. همیشه اینطورست. همیشه جایی متوقف می شویم که انتظار نداریم. می ایستیم، خیره به لحظه ای که نمی توانیم از آن بگذریم. متوقف دری که عبور ندارد. یا اصلا دری نیست. متوقف عبوری که در وضعیت مماس با آن راه می رویم، اما هرگز به آن نمی رسیم. و وقتی می خواهی باز هم نزدیکتر شوی، ناگهان همه چیز از دست می رود. دستانت خالی از آن لحظه و خودت انباشته از خشم و ناامیدی از پای می نشینی. فحش می دهی و بعد که خوب عصبانی بودی و خشم گرفتی، نرفتن را آغاز می کنی.
این وضعیت در مورد چهره ها جور دیگریست. گاهی فکر می کنی که در مورد یک آدم چیزی می دانی که خودش نمی تواند بداند. این لابد به سادگی به این دلیل است که تو همواره روبه رویش ایستاه ای و به چهره اش نگاه می کنی. ناتوانی در نگاه به چهره در هنگام انجام امور روزمره و ارتباط و... یکی از بزرگترین دردهای هر انسان است. گاهی چهره مهربانتر از توست، گاهی عصبانی است و خسته گاهی مرموزست و .... دیگران بر اساس همین چهره به تو چیزهایی می گویند که از آن بی خبری. میل آدمی برای شنیدن خودش از این نقطه نیست؟ آیا همه ما نیازمند آیینه سخنگو نیستیم؟ آیا هر انسانی در نارسیسیست خود به سر نمی برد؟ نیاز به دیگران از کدام نقطه آغاز می شود؟ در عمیقترین وضعیت، آیا این میل به شنیده و دیده شدن نیست که ما را به دیگران وصل می کند؟ آیا این همه ماجراست؟ پس آن کس که گوش می دهد و نگاه می کند چه؟ اگر قاعده اول درست باشد، همه درحال نظاره به خویشند. پس چه کسی نگاه می کند؟ می پرسم: پس چه کسی نگاه می کند؟ می گوید: آنکه شیفته قصه است. آنکه همیشه قصه خوانده است. شاید. آلیسِ گرامی با چشمهای درشت. چرا؟: به این دلیل ساده که در عشق به جهان به سر می برد. هنوز منطقی نیست. به این دلیل ساده که این کار منطقی نیست. که هیچ فیلسوفی از چشم آلیس به جهان نگاه نکرده است. که هیچ روایتی از وضعیت آلیسی در علم نیست. وضعیتی آلیسی؛ شکلی از رها کردن شناخت و شناور شدن در راز جهان. شکلی از لمس جهان. لمس امر بیرونی و خیرگی به گشودگی جهان. عشقبازیی بی وقفه با امر بیرونی. برای رهایی از چهره. از خطوط. حدود. رهایی از آنچه بودنش را بازیی بیش نمی داند. بازیِ "من" بودن. در این حال، گشودگی در برابر امر بیرونی با رهایی چهره آغاز می شود. با رهایی آنچه در پس آن به شخص بودگی بی نظیر "من" مفتخریم.
"چهره هم بی حفاظ بودن جبران ناپذیر آدمیان است و هم همان ساحت گشوده ای که در آن پنهان می شوند و پنهان می مانند....آنچه چهره فاش می سازد و عیان می کند، نه چیزی ست که بتوان در قالب گزاره ای دلالت کننده بر انواع صورت بندی کرد و نه رازی مگوست که مقدرست تا همیشه اظهار نکردنی و انتقال ناپذیر ماند. پرده برداشتن از چهره، پرده برداشتن از خود زبانست. بنابراین چنین پرده برداشتنی هیچ محتوای واقعی ندارد و هیچ حقیقتی را درباره ی این یا آن وضع وجود یا جنبه ی آدمیان و جهان به بیان نمی آورد: چیزی نیست جز گشودگی، جز انتقال پذیری."(آگامبن،وسایل بی هدف)
در این میان آیا بهترین دوست یک "هامپی دامپی" نیست؟ آنکه زبان را از یاد برده است و قواعد زبانی را رعایت نمی کند. آنکه زبان را اختراع می کند و در پس آن می نشیند. آنکه هیچ نمی گوید و حرف می زند. آنکه چهره اش بازتابی است از نابودن کمدی و جدی "آن چیز" در جهان.
