تبليغاتX
حاشیه

حاشیه

من و متن

کمی نزدیکتر از آنچه که هستی جاییست که نمی توانی بروی. همیشه اینطورست. همیشه جایی متوقف می شویم که انتظار نداریم. می ایستیم، خیره به لحظه ای که نمی توانیم از آن بگذریم. متوقف دری که عبور ندارد. یا اصلا دری نیست. متوقف عبوری که در وضعیت مماس با آن راه می رویم، اما هرگز به آن نمی رسیم. و وقتی می خواهی باز هم نزدیکتر شوی، ناگهان همه چیز از دست می رود. دستانت خالی از آن لحظه و خودت انباشته از خشم و ناامیدی از پای می نشینی. فحش می دهی و بعد که خوب عصبانی بودی و خشم گرفتی، نرفتن را آغاز می کنی.

این وضعیت در مورد چهره ها جور دیگریست. گاهی فکر می کنی که در مورد یک آدم چیزی می دانی که خودش نمی تواند بداند. این لابد به سادگی به این دلیل است که تو همواره روبه رویش ایستاه ای و به چهره اش نگاه می کنی. ناتوانی در نگاه به چهره در هنگام انجام امور روزمره و ارتباط و...  یکی از بزرگترین دردهای هر انسان است. گاهی چهره مهربانتر از توست، گاهی عصبانی است و خسته گاهی مرموزست و .... دیگران بر اساس همین چهره به تو چیزهایی می گویند که از آن بی خبری. میل آدمی برای شنیدن خودش از این نقطه نیست؟ آیا همه ما نیازمند آیینه سخنگو نیستیم؟ آیا هر انسانی در نارسیسیست خود به سر نمی برد؟ نیاز به دیگران از کدام نقطه آغاز می شود؟ در عمیقترین وضعیت، آیا این میل به شنیده و دیده شدن نیست که ما را به دیگران وصل می کند؟ آیا این همه ماجراست؟ پس آن کس که گوش می دهد و نگاه می کند چه؟ اگر قاعده اول درست باشد، همه درحال نظاره به خویشند. پس چه کسی نگاه می کند؟ می پرسم: پس چه کسی نگاه می کند؟ می گوید: آنکه شیفته قصه است. آنکه همیشه قصه خوانده است. شاید. آلیسِ گرامی با چشمهای درشت. چرا؟: به این دلیل ساده که در عشق به جهان به سر می برد. هنوز منطقی نیست. به این دلیل ساده که این کار منطقی نیست. که هیچ فیلسوفی از چشم آلیس به جهان نگاه نکرده است. که هیچ روایتی از وضعیت آلیسی در علم نیست. وضعیتی آلیسی؛ شکلی از رها کردن شناخت و شناور شدن در راز جهان. شکلی از لمس جهان. لمس امر بیرونی و خیرگی به گشودگی جهان. عشقبازیی بی وقفه با امر بیرونی. برای رهایی از چهره. از خطوط. حدود. رهایی از آنچه بودنش را بازیی بیش نمی داند. بازیِ "من" بودن. در این حال، گشودگی در برابر امر بیرونی با رهایی چهره آغاز می شود. با رهایی آنچه در پس آن به شخص بودگی بی نظیر "من" مفتخریم.

"چهره هم بی حفاظ بودن جبران ناپذیر آدمیان است و هم همان ساحت گشوده ای که در آن پنهان می شوند و پنهان می مانند....آنچه چهره فاش می سازد و عیان می کند، نه چیزی ست که بتوان در قالب گزاره ای دلالت کننده بر انواع صورت بندی کرد و نه رازی مگوست که مقدرست تا همیشه اظهار نکردنی و انتقال ناپذیر ماند. پرده برداشتن از چهره، پرده برداشتن از خود زبانست. بنابراین چنین پرده برداشتنی هیچ محتوای واقعی ندارد و هیچ حقیقتی را درباره ی این یا آن وضع وجود یا جنبه ی آدمیان و جهان به بیان نمی آورد: چیزی نیست جز گشودگی، جز انتقال پذیری."(آگامبن،وسایل بی هدف)

در این میان آیا بهترین دوست یک "هامپی دامپی" نیست؟ آنکه زبان را از یاد برده است و قواعد زبانی را رعایت نمی کند. آنکه زبان را اختراع می کند و در پس آن می نشیند. آنکه هیچ نمی گوید و حرف می زند. آنکه چهره اش بازتابی است از نابودن کمدی و جدی "آن چیز" در جهان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:21  توسط مریم   | 

"حقم را بدهید"؛ آیا حق همیشه محفوظ است؟ یا اینکه حق گرفتنی است؟ "حقم را بدهید": جمله ایست تکراری در اشاره ای تاریخی­ به قانون. اشاره به حق پایمال شده، باعث پیدایش اولین لحظه­های نگاه و توجه به دیگری می­شود و از این دریچه که فرد، هرچقدر هم قدرتمند شود، همیشه دستی بالاتر از دستِ او وجود دارد که بتواند حق او را تضییع کند، ناچار، نیازمند دستگاهِ نظام­مندی می­شویم که ما را در مقابل این امکانِ تعرضِ بی­پایان، محافظت کند. قانون، اشاره دقیقی است به این دستگاه. گرچه این مفهوم همواره دچار تنش و شبهه در این اشاره است. این امر تاحدیست که دستگاهی به نام دستگاه قضا لازمست و در کنار این دستگاه، مجموعه عریض و طویلی از نهادهای سازنده احکام حقوقی. گذشته از این امر که ساختن و نامگذاری این نهادها، دارای تاریخی به اندازه عمر بشرست و بی گمان اگر نیاز به این دستگاه نبود، صحبت از امر سیاسی بی معنا می نمود، ساده ترین شیوه نگریستن به دستگاه قانون، بازگشت به سادگی لحظه تولید اولین وضعیت حقوقی است. اینکه پیچیدگی زندگی امروز، باعث پیچیدگی امر حقوقی شده است، تنها تاجایی قابل تایید است که سخن بر سر فنون و اصطلاحات حقوقی باشد و نه در بابِ نفسِ حق و حق­خواهی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:13  توسط مریم   | 

آیا این وضعیت تاریخی تازه که با پوست و گوشت و استخوان حس می شود، علامت پایان است؟ پایان دوران طولانی دورویی و دوپهلویی فرهنگ ایرانی؟ شاید. شاید هم نه. درست که نگاه می کنی می بینی که این تاریخ در یک گذار بلند متوقف بوده است. بلندتر از گذار سنت و مدرنیته. این گذار، بیشتر به یکجور دوگانگی هویتی مربوط است؛ هویت ایرانی-اسلامی؛ که وقتی می خواهد کمی خودش را شفا دهد، در پسِ دوران بلندِ آفتِ مغولیسم، به هویت ایرانی –شیعی تبدیل می شود. این فرهنگ، با این شیوه، غرابت تاریخی خودش با عرب تازی را به رخش می کشد و از دوران طولانی دیکتاتوری خلفا، به نام حقیقت و اصلِ اسلام در می­رود. اینجاست که تقیه به منزله ی راهکار ذهن یا هویتی پیچیده، برای تداوم می شود. این ذهن، که هویت ایرانی می نامندش، اینطور خود را به این دوران کشیده است. و حال چیزی است که هیچ نامی نمی تواند آنرا ذیل خود تعریف کند. نه اسلامیسم، نه ایرانیسم، و نه حتی در اوضاع کنونی؛ شیعیسم.

خوش بینی است که حس می کنم این جلد هویت شتر-گاو-پلنگی دارد پاره می شود؟ شاید. اما هرچه هست این روزها، در پس این توقف دستگاه مشروعیتِ قدرت حکومتی که مردم نمی­خواهندش و هر روز، پایانش را انتظار می­کشند، نسبت به آدمهای این شهر حس بهتری دارم. انگار در چشمهای آدمها، میل به برون ریختن یک صداقت تاریخی جرقه می­زند. این روزها، که تعداد روزنامه­خوانها احتمالا در دستگاه شمارش وزارت ارشاد بیشتر شده است و برخی از روزنامه­ها به عصر نکشیده تمام می­شوند، و همه جا با این سوال تکراری مواجه می شوی که:"خبر تازه چی داری؟"- و معلوم است که قرار است این خبر تازه در چه موردی باشد و اصلا گفتن از هر چیزی غیر از آن بی مورد است. – حس می کنی قرار است همه مراسم پرشکوه اعتراف به پدرکشی، بدون حس گناه را در مورد خودشان به جا بیاروند. در این جریانِ سیاسی، آنقدر همه مشارکت داشته اند که دیگر پدر-حکومت به احساس گناه افتاده است. اوست که مجبورست مرتب دستهای خود را بشوید و اندامهای خود را قطع کند. آنقدر که بفهمد دیگر این کشور به پدرِ بزرگی چون او احتیاج ندارد. شاید این نقطه یِ تاریخیِ نجاتِ این کشور از گه –گیجه­ی گذار باشد. جایی که مردم خودشان را روی حکومت بالا می آورند و عجیب اینکه؛ روشنفکری این مملکت از مردم عقب می افتد. کدام تز سیاسی چپ و راستی می تواند این لحظه تاریخی را بدرستی توضیح دهد؟ چه کسی می تواند گامهای بعدی این جریان سیاسی را ببیند؟ وقتی همه مردم لیدر می شوند، چه رهبریی می تواند پرچم این جریان را بدست گیرد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:3  توسط مریم   | 

«افسر رو به مسافر پژوهشگر گفت:دستگاه عجییب و غریبی است. و با نگاهی آمیخته به تحسین دستگاه را که خود به خوبی می شناخت ورانداز کرد.»مسافر برخلاف انتظار افسر، به جای آنکه از دستگاه پرس و جو کند، گفت: این یونیفرمها برای مناطق گرمسیر خیلی سنگین اند. افسر گفت بله. ودستهای خود را که چرب و روغنی بود،در سطل آبی که آماده کرده بودند شست.ولی این یونیفرمها حکم وطن را دارند. ما نمی خواهیم وطن را از دست بدهیم.»*

 زنها با چادر سیاه و چشمهایی جستجوگر در حلقه ای ایستاده اند و به لبه ی چادرهاشان دندان می زنند و هر از گاهی با زبانی که برای لحظه ای از لبه ی چادر آزاد می شود، پچ پچی می کنند و چادر را با دست جلوی دهانشان می کشند که حرکت لبهایشان را مخفی کنند.

«ما دوستان فرمانده قبلی، می دانستیم که سازمان این سرزمین از چنان انسجامی برخوردارست که جانشین او حتی اگر هزار نقشه ی نو در سر داشته باشد، دست کم سالهای متمادی نمی تواند در آن تغییری بدهد.»

پسرهای جوان، یله بر موتور سیکلتهایشان عبور دختری را با نگاه، به بازی می گیرند. آنکه شلوار و تیشرت سیاه به تن دارد، سیگارش را به جستجوی آتش، پی دستهای رفیق می برد و لبخندی کاملتر -شاید به نشانه ی تشکر- با اولین کامی که از سیگار می گیرد،بیرون می دهد..

افسر اضافه می کند:«بسیار خوب ولی حالا به این دستگاه نگاه کنید»: هرچه پیشتر می روی جمعیت به هم چسبیده تر و منتظرتر است. تن ها روی عبور خیابان خیمه زده اند. چنان بدویتی در هواست که حس می کنی خیابان رابطه اش را با قانون از دست داده است. از بین نفسهایی که در هر عبور روی صورتت می نشیند و از بوی ماندگی آدم انباشته ات می کند، عبور تنت را حس می کنی. می خواهی عبور کنی اما قانون تن های به هم چسبیده و چشمهای هیجانزده راهت را بی عبور می کند. نمی توانی اعتراض کنی. لابد چون کمتر از همه می دانی و نمی دانی چطور می شود به این همه آدم اعتراض کرد. ناچار اول باید از چشمها سوال کنی. نقطه ی اشتراک نگاهها را دنبال می کنی. جایی که آن مرد با پیرهن سفید و شلوار جین یا آن سه زن در چادر سیاه  که کنار پیاده رو به هم چسبیده و یله با نگاهی که گاهی از بین حلقه شان به میان میدان عبور می کند، دنبال می کنند. افسر گفت: «همه برای تماشا می آمدند.صبح زود،فرمانده با خانم ها از راه می رسید. غرش شیپور ما تمام اردو را بیدار می کرد. من گزارش می دادم که همه چیز آماده است.» پسری نوجوان زبان خیسش را روی سبیل نورسش می کشد و روی نوک پا به سمت نقطه  ی مرکزی جمعیت، بلند می شود.دوستش پیرهنش را می کشد و چیزی نجوا می کند.

افسر گفت:«البته من بهتر از همه می توانم انواع حکم صادره را توضیح دهم .چون-با کف دست به روی سینه ی خود زد،به جایی در جیب نیم تنه اش-:تمام نقشه هایی که فرمانده سابق به دست خود رسم کرده است، اینجا در جیب من است»مسافر پرسید: «نقشه هایی که فرمانده سابق به دست خود رسم کرده؟یعنی او یک تنه همه کاره بود؟هم سرباز، هم قاضی، هم طراح، هم شیمیست، هم نقشه کش؟» تنت را که با عذرخواهی از قانون جمعی خیابان، از جمعیت تن ها عبور می دهی در کنار زنهای ایستاده می کشانی و با هدایت نگاهها به میدان چشم می دوزی. بین جمعیت تا میان میدان،کامیونی ایستاده و چیزی شبیه دکل چوبی یا شاید فلزیی بلند را می کشد. چند وانت آبی دیگر هم هستند که درون آن سه مرد چمباتمه زده اند و چند سرباز در کنارشان نشسته اند. جمعیت گردن می کشد «در برابر صدها چشم-تماشاگران تقریبا روی پنجه ی پا بلند می شدند.» اما هنوز چیزی قابل تشخیص نیست. هر بار موجی از هیجان در جمعیت می افتد و آرام می شود. زنها بی اعتناتر از بقیه اند شاید. کمتر از کولونی خود خارج می شوند و بیشتر انگار به حفظ جای خود می اندیشند. دختر جوانتری از بین حلقه ی زنها می گوید: «می شه اینجا ایستاد و بهتر دید» و از لبه ی جدول بالا می رود و سعی می کند تعادلش را نگاه دارد و همزمان چادرش را با دندان سفت بچسبد. زنهای دیگر هر از گاهی تنشان را تاب می دهند و در گوشی حرف می زنند  و بعد خنده ای و کلمه ای.  زن جوانی که غالبا در حال درگوشی حرف زدن است دست دخترش را می کشد و به او تشر می رود که از کنارش تکان نخورد. زن لاغری که صورت ریزنقش و پوست گندمیی دارد می پرسد ساعت چنده؟ ۱۲:۳۰می گوید: هنوز نیم ساعت دیگه مانده. رادیو می گفت ساعت ۱. افسر اضافه کرد: « اغلب آنجا روی پاشنه ی پا می نشستم و دو بچه ی کوچک را از چپ و راست در بغل می گرفتم. با چه شور شوقی حالتی را که از ادراک درونی محکوم ناشی می شد از چهره ی پریده رنگش حس می کردیم، با چه شوری گونه هامان را در پرتو نور عدالتی می گرفتیم که سرانجام به آن دست یافته بودیم و به سرعت می رفت و محو می شد!» پسر نوجوان بلتوس اعدام را به دوستش نشان می دهد، با چهار چشم خیره، به تنی که از طناب آویزان مانده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

*کافکا،فرانتس«در سرزمین محکومان» از سری داستانهای کوتاه کافکا:ترجمه ی علی اصغر حداد.نشر ماهی:۱۳۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:14  توسط مریم   | 

گاهی سکوت می کنی که ناامیدی از فهمیده شدن و سکوت نمی کنی چون ناامیدی از فهمیده شدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:25  توسط مریم   | 

 

"اومدم دکتر زنان،غرق در این همه زنانگی،سوالهای بنیادی چند دقیقه پیشم دود شد و رفت هوا."

تن ها روی هم انباشته شده اند. در این مکان، زن بودن تنها نقطه ایست که این تن ها را به هم وصل می کند. تنها شاخص این جای مشترک. این درد مشترک. تن زنانه و متعلقاتش. همه چیز بوی دیگری می دهد؛ سوژه ای مردانه در پس همه ی این تن های زنانه منتظر پاسخ این نظام نهادینه شده به منظور تداوم نسل است. حتی خانم دکتری که در مطب نشسته شبیه دکترهای دیگر نیست. تنی زنانه است که به استخدام قواعد پزشکی مردانه درآمده است. قرار است که این نظام پزشکی تن زن را به مطالعه بگذارد هدف اصلی این رشته از پزشکی، بررسی مکانیسمهای بهره وری از تن زنانه است. چطور حاملگیمان را کنترل کنیم؟ چطور پریودمان را تنظیم کنیم؟ کی باید حامله شویم؟ بهترین برنامه ی پزشکی به منظور بهره وری مناسب از تن چیست؟ گرچه در نگاه اول به نظر می رسد که قرار است علم پزشکی، اینجا، به زنها کمک کند یا  برای سلامتی زنها یک رشته ی خاص طراحی کند، اما نمی فهمی که اگر تنها همدلیهای غیرعلمی گاه و بیگاه خانم دکتر نباشد، این علم قرارست کجا سوژگیِ بیمار محترم را در نظر بگیرد؟ هنوز از در وارد نشده نسخه ی آماده ای از زنانگی تحویلت داده می شود که در آن بدیهی گرفته شده است که هر زن، ماشینی به منظور تولید نسل است و سلامتیش تنها از این منظر مورد توجه است. در این الگوی آویخته بر دیوار که کلیه ی اعضاء و جوارح جنسی تو را به رخت می کشند که با آن مهر تنوارگیت را بر پیشانیت احساس کنی، آن کسی که حرف می زند تو نیستی. نه انگار که تو می خواهی چیزی را در تنت و به شیوه ی خودت و بر اساس برنامه ی زندگیت حل کنی. تو فقط به یک مجموعه سوال که شامل موارد زیر می شود پاسخ می دهی: ازدواج کردی؟ چند سالت است؟ پریودیت منظم است؟ و در صورتی که متاهل باشی: چند سال است ازدواج کردی؟ از چه روش جلوگیریی استفاده می کنی؟ چند وقت است قرصهای جلوگیری را مصرف می کنی؟ و بعد با یک محاسبه ی سرانگشتی خانم دکتر به تو اعلام خواهند کرد که تا کی وقت داری ازدواج کنی و تا کی فرصت داری- و نه اصلا باید- حامله شوی. برای این مانیفست هم هیچ بهانه ای قابل پذیرش نیست. هرچه بگویی با همدلی شنیده می شود اما جواب علم پزشکی به این مسائل تغییر نخواهد کرد. اینجا تنها جاییست که تو عین تنت می شوی. مهم نیست کی هستی؛ نویسنده ای؟ مهندسی؟ استاد دانشگاهی؟ محققی؟ شاعری؟ خانه داری؟ فمینیستی؟ نماینده ی مجلسی؟ رئیس جمهوری؟ اینجا تنها جاییست که هرگونه عدول تو از نظام ذات انگارانه ی تن ِزنانه ات  اتهامست. و هرچه تو از "تویِ تنانه ات" دورتر باشی، اتهامت سنگین ترست.

این جاییست که مردسالاری با استفاده از علم مدرن، به ساده ترین شکل، شخصی ترین مسائل زنان را نیز با سوژه ی مبتنی بر عقل مردانه یِ دکارتی تصاحب کرده است. هیچ مسئله ی زنانه ای در خارج از این سیکل پزشکی شنیده نمی شود؛ کتاب پزشکیی برای زنانی که نمی خواهند الان بچه دار شوند یا نمی خواهند در لحظه ای که علم اشاره می کند ازدواج کنند، نوشته نمی شود. در تن زنانه ای که در این فرایند مورد حمله ی عقلانیت یک سویه ی مدرن قرار می گیرد، هیچ امر دیگری به جز تنوارگیِ مورد نیاز مردسالاری مورد توجه قرار نمی گیرد. در این مسیر، فعالیتهای پزشکی که درطی دورانی طولانی در دست زنان بود و از شیوه های طبیعی برای مدیریت زندگی انسان بهره می گرفت، حتی تخصصی ترین حوزه های زنانه را نیز از زنان می گیرد و مکانیسمهای طبیعی تن زنانه را تبدیل به بیماری می کند. همه ی زنان برای بچه دار شدن باید دکتر بروند چون حاملگی یک بیماری است. گویا دیگر هیچ زنی نمی تواند بدون دخالت مستقیم پزشک زایمان کند. علم پزشکی به ما اعلام می کند که تن زنانه، ابژه ی بیماریست که باید همواره مورد کنترل این شاخه ی خاص علم پزشکی قرار بگیرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط مریم   | 

اين يک گفتگوي شبانه است با اکرم.سوال اين است که آيا ما جايي غير صادقيم؟سعي مي کنيم موقعيتهاي غيرصادقانه مان را به ياد بياوريم. و بعد فکر مي کنم که چقدر ناصادقيت مي توانم در خودم پيدا کنم اگر آدم ديگري باشم و مريم را نشناسم و بخواهم از بيرون در موردش قضاوت کنم.اين ناصادقيت از کجا مي آيد ؟چرا صادقترين آدمهايي که مي شناسم هم ،جايي دروغگوهاي بزرگي هستند؟وبعد اين سوال به ظاهر تکراري که :آدم کاملا صادق وجود دارد؟ از معيارش نمي پرسم که کل مسئله را از بين مي برد و فعلا اين تنها قاعده ي اخلاقيست که به آن معتقدم. اکرم هم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط مریم   | 

انسان از طریق "تو" به "من" تبدیل می شود،آنچه با ما موجه می شود و می آید و می رود،رخدادهای ارتباطی شکل می گیرند و از هم می گسلند و از طریق این تبدلات هر بار بیشتر آگاهی مصاحب دایم ما یعنی" من آگاهی" را  متبلور می سازند.آنچه مسلم است برای مدتهای مدید به نظر می رسد که این "من آگاهی" به طور تنگاتنگی در رابطه با "تو" شنیده شده است و به آن می ماند که آغوش می گشاید در حالی که هنوز "تو" نیست ، اما کم کم به نقطه ی اوج بی خودی نزدیک و نزدیکتر می شود تا آنکه روزی پیوندها می گسلد و " من"با خود منقطع خود، لحظه ای به مانند یک "تو" مواجه می شود و آنگاه دوباره خود را به تملک خویشتن در می آورد و از آن پس با آگاهی تمام به رابطه ورود می نماید.(مارتین بوبر:من و تو)

 

*ترس از "تو" در جامعه ی ما ناشی از ارتباطات انسانی بیماریست که امروزه آنچنان با دروغ و بازیهای بوروکراتیک من-آنی محصور شده است که هر رابطه ی شفاف به بیماری یا جنون می ماند.مریض شده ایم.و گاه اگر در جمع شوخی می کنیم و از هر دری سخن بی ربطی می گوییم که همه را بخندانیم و ... ، در پس پشت ترسی اینچنین سنگر گرفته ایم که : "نکند تو نباشی!" 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:38  توسط مریم   | 

 

انسانی که برایش همه چیز در یکی بودگی وحشی خود با خود قرار دارد و معناداری چیزی جز این نیست که تو عینا همچون ذات یگانه ی خود باشی و هر رفتاری در توحش خودبودگی بی نظیر به اصالت نزدیک می شود،نوشتن کار  سختیست .چون حتی نوشتن هم این اصالت را می کاهد و غم انگیز می کند.چه تو آنجا که از خود فاصله می گیری که خود را بنویسی ،داری از دم می کاهی و این دم همان چیزیست که فاصله من با خودم از آن می گذرد: یعنی بی واسطگی من با خویشم.

به همین دلیل است که فکر می کنم آدمها هرچه لجبازتر و فی البداهه تر ند،اصیلترند و هرچه شیرینتر و مهربانتر و فرمانبردارتر دروغتر .این اصالت همچون لهجه ایست که تشخص قومی را نشان می دهد و از لهجه ی مرکز و هرچه او را در معنای تولید انبوه انسانی عمومی تر می کند، می گریزد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:44  توسط مریم   | 

ربطی که همیشه بین امور احساس می کنم با ورود اعداد به هم می ریزد. این هم ناشی از بدویت نهفته در ذهن من است که سابقه اش طولانی است.رساندن یک واژه "x  "به عدد همیشه کار وارونه ای به نظرمی رسد.چطور می شود همه ی مسائل را به این سادگی حل کرد؟لابد عدد یکی از بزرگترین اکتشافات بشر بوده است.کشفی که از  اندازه ها  بازیی ساده می سازد که  به کمک نظام نشانگانی بازنمایی حدود را در دست می گیرد.همین است که تنها حرف "حساب" را می شنوند و حرف حساب می زنند تا آدم حسابی باشند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 6:53  توسط مریم   |